عاطفه اسكندري
.... آهوانی که بی سر اینجایند غرق رویای دور فردایند روی دوش پلنگ ها در راه جاده ها را به خود میآرایند عمق چشمان عاشق آنها صبح امید شام یلدایند ردی از خون همیشه اینجا هست تا کلاغان شوم پیدایند باز ارواح بی کفن امشب به تماشای خویش می آیند بر تن زخمی سپیداران پنجه ها را به خشم می سایند آهوانی که امشب اینجایند بی گمان تا سحر شکیبایند مهر 79 ... عزراییل کمین کرده، با آن نگاههای هیزش حالا تو هی بگو: ((بنویس!)) آخر قلمت را می گیرم و مینویسم: ((روحم شاد!)) من ! داری نگام میکنی با اون چشای از حدقه بیرون زده ت ،منم زل زدم به تو،ولی فقط بهت زل زدم! میگی : دلت خیلی گرفته؟ سرم تکون میدم که یعنی :آره! میگی می خوای گریه کنی؟ سرم تکون میدم که یعنی : نه! می پرسی : چرا؟ دیگه سرم تکون نمی دم . فکر می کنی جوابی ندارم، اما جوابش اینقدر طولانیه که حوصله نمی کنی برات بگم. هوا خیلی گرمه . شیشه ها رو بالا میدم و دکمه کولر می زنم. داری نگام می کنی،منم بهت زل زدم. نمی دونم به چی فکر می کنی اما من که به تو فکر نمی کنم. بازم می پرسی ...؟، بازم جواب میدم...،می پرسی ... ؟،جواب میدم...، می پرسی ...؟، دیگه جواب نمیدم ،میگی.... صدای بوق ممتد ...، یکی میکه :مگه کوری؟ بد نیست آینه تم نگا کنی ، اما من که نمی شنوم ! به من زل زدی- با اون چشای آرومت-. منم دارم نگات می کنم. می پرسی : حالا چرا گریه نمی کنی؟ از من خجالت می کشی؟ می خندم -از ته دل، بلند بلند-،ناراحت میشی و بغض میکنی و میگی: به من می خندی؟! مرددم بهت بگم یا نه ! اشکات سرازیر میشه : حرف که نمی زنی ، گریه ام که نمی کنی، می خوای از پیشت برم؟ عمیق نگات میکنم ...، بالاخره میگم: میدونی؟ یه طعم گسی داره بودنت، حس و حال گریه رو ازم می گیره . میگی: حالا این خوبه یا بده ؟ سرم تکون میدم، یعنی .... بازم صدای بوق ممتد میاد، چراغ سبز شده .سرم بلند میکنم که تو آینه نگات کنم ، چی می بینم؟! بازم شبیه منی . پ.ن : اولین تجربه ست. نقدم کنید! ... تنهاییم را بر شانه های آب گریه می کنم دریا هق هقی سر می دهد در آغوشش گم می شوم . مرداد ۸۸ نشسته ای کمی آنسو تر درست روبروی من، نگاهها یت عمق وجودم را می کاود و باکرگی چشمانم را به تاراج می برد، تا ماه خسته بالا بیاید و به آسمان برسد انتظار می کشی عزیزکم ! دقایق دشوار سکوت این انتظار را بر نمی تابد . تیر ۸۸ این روزها عجیب گرفتار روزمرگی شده ام ! دیشب کاغذ پاره های قدیمی را که می خواندم به این دو بیتی و رباعی ها برخوردم : نمی گویم نباشی زرد زردم و شبها بی تو تاریکی دردم فقط رفتی نگاهت بر نگردد نمی خواهم ببینی گریه کردم! ********** گل کرد نگاه تو، به رویم خندید تو:سینه ی آسمان شدی، من :خورشید ترسیدم از اینکه شب بیاید، گفتی: (( تا کور شود هر آنکه نتواند دید. )) ********** من زیر پر و بال تو میگیرم جان دستان مرا بگیر آرام ،آسان هی مثل خودم اگرچه دوری از من اینبار بیا مرا به خود برگردان ********** خسوف ماه تاریک گریه می کند ، خورشید اما نمی دانم چه حالی دارد !!! ستاره ها گفتند نفرین بر زمین که بین ماه و خورشید جدایی انداخت . تیر۸۸ سلاخی می گریست به قناری کوچکی دل باخته بود . از کتاب مدایح بی صله-احمد شاملو .... این دستهای یخ زده کاری نمی کنند حتا عصا و معجزه یاری نمی کنند وقتی زمین سترون و باران فریب شد مردم هوای روز بهاری نمی کنند تا از هجوم وحشی تاریخ آمدم دیگر به من نگاه تتاری نمی کنند حالا مزار شعر من و نبش قبر عشق یک جفت چشم مات که زاری نمی کنند این دستهای یخ زده،این معجزه،عصا شیطان،خدا ،برای تو کاری نمی کنند تیر ۸۸
| Design By : Night Skin |


