رد مرا زده اند این کلاغهای شوم
با چشمهای دریده و خونبارشان
حلواپزان فردا باید
آفتاب نزده
گور خود را بکنم!
تیر 90
مرور می کنم آن روزهای زیبا را
و شادی تو و آن چشمهای عشق آلود
همینکه خواستم بگویم:"بی تو می میرم"
تو گفتی که میآیی دوباره، زود زود
به روی شانه من سر نهادی و گفتی:
"من عاشقم، ندانند مردمان حسود!"
نشان داغ لبت روی دستهای من است
دل تو یک شبه صد سال راه را پیمود
...
و ماه کامل امشب، برو ببین در آن
نگاه دخترکی را که بی تو غمگین بود.
مهر 81
من چشمهایم را گم کرده ام قربان!
می شود لطفا
پارتی بازی کنید
و دو ستاره از آسمانتان به من وام دهید؟!
آخر من
عاشق روی شما هستم.
ميان اين همه موريانه و كرم
كه آشفتگي ذهنم را دوره كرده اند
تصوير چشم هاي تو
در پيله پروانه شدن است.
طبیعت جنگ همین است
همیشه که قاعده ی بازی
حکم نمی کند دل !!!!!
همین جاست که هوا پیمایم
کوتاه نمی آید
حتی اگردر باندبازی شما
زخمی ام کنید
تا خشت آخر
از دیوار صوتی قلب تان
پایین می آیم
حالا هر چه بخواهید
به سلامتی سگ هایتان
پیک تان را بالا بروید
ما گشنیز هم بکاریم
نفت بر می داریم
این هم سیاست من است
مصدق اوقات شما نمی شوم!
شعر بانوی مغربی!
باد عطر روسریت را که می آورد
گره از پیشانی آسمان باز می شود.
می خرامی
درون حوضی که ماه ندارد.
و من
با ضرباهنگ انگشتانت
می رقصم
میان دایره هایی که قسمت منند.
آغوشت
زنجیر تمام دیوانگان جهان است
و ماه تنها
پشت پلکهای تو به خواب می رود.
این شعر را می توانید در http://www.faragoftar.blogfa.com نیز بخوانید.
من پاییز به دنیا آمدم
و
شاعر شدم !
پاییز مبارک.
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش.
باغ بي برگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران ، سرودش باد
جامهاش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامهاي بايد،
بافته بس شعلهي زر تار پودش باد.
گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نميخواهد،
باغبان و رهگذاري نيست.
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمي نميتابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نميرويد؛
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟
داستان ازميوههاي سر به گردونسايِ اينك خفته درتابوت پست خاك ميگويد.
باغ بي برگي
خنده اش خوني است اشك آميز.
جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش ميچمد در آن
پادشاه فصل ها، پاييز.
م.امید
نگاه روزت
بافته شبم را
پنبه می کند
و رشته رشته
به دست باد می دهد.
زندگی
آخرین پک هایش را به من می زند
و حلقه حلقه
دودم می کند.
بی صدا
درون زیر سیگاری لب پر شده
مچاله می شوم.
درود:
ممنون که بی دعوت هم مرا می خوانید.
گلوله های سربی و سرد
شلیک می شوند
بر شقیقه شعرهایم،
من اما
تمام نفرتم را
تف می کنم
بر ابرهای سیاهی که
خم شده اند روی زمین
و
هی شیون می کنند!
این روزها
ذائقه مرگ هم عوض شده انگار!
در انتظار آفتابی که نتابید
و دستهایت
که سایبان چشمانم نشد
تا محو شویم
در سایه بلند قامت عشق،
می سوزم.
در انتظار بارانی که نبارید
وچتری
که بر سرم نگرفتی
تا دوشادوش هم
مست شویم
از لذت گرمی دستان یکدیگر،
خیسم.
در انتظار برفی که نیامد
و رد عاشق دو جفت پا
که از پی هم،
بر حاشیه پیاده رو نماند،
یخ می زنم.
و
در انتظار شاخه گلی
که نیاوردی
تا با گرفتنش
هستیم را
به یغما سپرده باشم
و شوکران عاشقی را
نوشیده،
چشمان اشتیاقم
بر در است.
اردیبهشت 89
